محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
80
اكسير اعظم ( فارسى )
در بدن بسيار بود . و ايضاً در اين تب عطش و التهاب و لزوم حرارت و قارورهء متوسط ميان ناريت و قتميت باشد و اين تب عرق به مشكل كند به سبب انسداد مسالك آن و قريب المشابهت به حميات خلطى بود در طول مدت چنانچه گاهى تا سوم روز و ما بعد آن باقى ماند اگر سدد بسيار قوى باشند و به تكاثفيت و استحصافيت از خارج نباشد . و اگر سدد اندك باشند زوال آن سرعت كند اگر در تدبير خطا واقع نشود و اين حمى ميان حميات يوم گاه منقطع شود و عود كند به سبب ثبات سدد كه آن سبب او است پس گويا كه آن را نوائب باشد و اين تب اكثر منتقل ببرد و اقشعرار گردد پس دلالت كند بر آنكه آن عفونيه شده و حمى سديه چون وجع بعد فصد در جانب راست بدن پيدا كند از اعاده فصد چاره نبود لا سيما چون تب ساكن شود و وجع دوام نمايد . بالجمله در خلط غليظ سكنجبين بزورى حار سه چهار توله در گلاب و عرق باديان هر يك هفت توله بنوشانند و غذا كشك آب يا باديان و بيخ آن و بيخ كرفس پخته بدهند و مغز خيارشنبر هفت توله در مروق باديان و عرق بادرنجبويه و گلاب هر يك هفت توله گلقند و شربت دينار هر يك چهار توله روغن بادام پنج ماشه نوشانند و غذا وقت شام نخودآب بچهء مرغ بدهند و صبح شيرهء باديان و تخم خربزه و قرطم و هر يك هفت ماشه در گلاب پاو آثار برآورده شربت كشوث علوى خان چهار توله تخم كنوچه هفت ماشه بنوشانند و بعد از تليين به حمام معتدل برند و روغن بنفشه بمالند بعده آرد جو و باقلا و سبوس گندم و تخم خربزه خوب مالند و غسل كنند . و هرگاه تب باز عود كند و به نوبت آيد بايد كه قبل از نوبت به چهار ساعت حمام به دستور نمايند بعده جامه پوشيده خواب كنند تا عرق آيد و اما در امتلاى دموى نخست فصد كنند و به تدبير سونوخس پردازند و در ورمى به تدبير عضو مؤف كوشند . شيخ در علاج اين تب مىنويسد كه إن كان السبب كثرة الأخلاط و الامتلاء فيجب أن يبادر إلى الفصد و الاستفراغ و لان يفصد و لم يحم بعد فهو خير و إذا حمى فالتوقف أو يكون ضروره أوفق فإن الفصد قد يجرى الأخلاط و يخلط بينها فإن لم يكن بد فلا يجب أن يؤخر الفصد و الاستفراغ . مؤلف گويد كه قوله " إن كان السبب كثرة الأخلاط " شرط است . و قوله " و الامتلاء " عطف بر اخلاط است . و قوله " فيجب أن يبادر إلى الفصد " جزاى آن است . و قوله " و الاستفراغ " عطف بر فصد است . و قوله " و لان يفصد " شرط است . و قوله " فهو خير " جزاى آن است . و قوله " و لم يحم بعد " جملهء حاليه ميان آن هر دو است . و قوله " و إذا حمى " شرط است . و قوله " فالتوقف " مبتدا است . و قوله " أوفق " خبر آن است . و جملهء اسميه جزاى شرط است . و قوله " أو تكون ضرورة " بمعنى إلا أن يكون ضرورة و " تكون " تامه است . پس معنى اين عبارت آن است كه اگر سبب اين تب كثرت اخلاط و كثرت امتلا باشد نه غلظ و لزوجت پس واجب است كه مبادرت به فصد و استفراغ كنند و هر آئينه اگر فصد كرده شود و هنوز تب نيايد آن بهتر است به سبب كم شدن چيزى از ماده و خلاص يافتن طبيعت از ثقل آن پس طبيعت طرف مادهء باقى متوجه شود و انضاج و تحليل آن نمايد . و چون تب آيد بعد فصد پس اقف در فصد و استفراغ از جهت انتظار نضج موافقتر است در تدبير آن زيرا كه حدوث تب در اين صورت غالبا وقتى باشد كه چون فساد در رطوبات ديگر سواى خون نيز حادث شود و مخفى نيست كه فصد انتشار و تفرق آن نمايد پس بمواد صالح مختلط خواهد شد و آن را فاسد خواهد كرد و در آن مضرت عظيم است چنانچه شيخ بعد اين مىفرمايد كه فصد اخلاط را جارى مىكند در ميان اخلاط صالح و فاسد مخلوط مىسازد فلهذا توقف اوفق باشد الا اگر ضرورتى داعى به فصد بود مثل انصباب مواد به سوى قلب يا حدوث وجع بعد فصد در جانب چپ به سبب كثرت ماده كه از فصد اول خارج نشود پس در اين صورت از اعادهء فصد چاره نباشد بهر آنكه اين دلالت مىكند بر آنكه ماده بسيار بود و فصد تحريك آن نمود و آن را بتمامه دفع نكرد به سبب كثرت آن پس معاودت به فصد واجب بود . اكنون بدانند كه اين معنى بر تقديرى است كه لفظ " و لإن " به كسر همزه خوانند . و اگر " و لأن " مصدريه خوانده شود پس قوله " و لأن يفصد " مبتدا باشد و قوله " فهو خير " جمله اسميه خبر آن و قوله " و لم يحم بعد " جملهء حاليه است پس معنى آن چنين باشد كه فصد ممتلى و صاحب سدد خير است در حالى كه عارى از تب باشد يعنى قبل نوبت و اگر آن را تب قبل از فصد لاحق شود توقف اوفق باشد از روى انتظار به نضج مگر آنكه ضرورت مثل انصباب مواد به سوى قلب و غيره باشد پس توقف نبايد كرد . ايضاً بعد جملهء مذكوره شيخ مىفرمايد كه بعد تنقيه به چيزى كه مفتح سدد و منقى مجارى باشد مشغول شوند و قبل استفراغ مبادرت به تفتيح مجارى ننمايند زيرا كه اين گاهى سبب انجذاب اخلاط دفعهً به سوى بعض مجارى و چسپيدن در آن مىشود و در اين اخطار بسيار است و گاه ادويهء مفتح در سده مىافزايد اگر مواد غليظ باشد و خاصة اگر منافذ در خلقت خود تنگ باشند با آنكه ايضاً تقديم فصد و استفراغ بر استعمال مفتحات گاهى فضول دخانيه فاعله به احتقان آنها از اين تب اخراج مىنمايد و از انتقال او به عفونت منع مىكند و خصوصاً اگر در فصد و استفراغ مبالغه نمايند و قريب به غشى گردد . و اگر كثرت اخلاط محسوس نگردد بلكه سدد معلوم شود و آن از غلظ و لزوجت آنها حادث شده باشد پس بسا است كه به زيادتى فصد و استفراغ احتياج نشود بلكه حاجت به تفتيح افتد و تفتيح بجاليات از ادويه و از اغذيه بود . و چون مرض حمى است در تفتيح رجوع كردن بجوالى حاره ممكن نيست زيرا كه تب را افزايند بلكه ما بين سكنجبين ساده تا سكنجبين بزورى و از آب كاسنى تا آب باديان تدريج نمايند و غذا از چيزى كه در آن غسل و جلا باشد و در آن لزوجت نبود مثل كشك جو و شكر دهند با آنكه شكر قريب از غذا است به سبب بودنش غذاى دوائى و در آن تفتيح و جلا است مخلوط كردن آن با كشك شعير باك نيست بعده چون استفراغ كردند اگر استفراغ او واجب باشد و تفتيح نمودند به مثل جوالى غير حار كه مذكور شد واجب است كه نظر كنند اگر تب كم شد